(جمعه 1/8/1388(فال حافظ
امروز واست فال گرفتم. یعنی واسه خودم به اسم تو...
وای که اگه حافظ راست گفته باشه....
فکر بلبل همه آنست که گل شد یارش
گل در اندیشه که چون عشوه کند در کارش
دلربایی همه آن نیست که دلبر بکشند
خواجه آنست که غــــم باشد خدمتــــکارش
جای آنست که خون موج زند در دل لعل
زین تغــابن کـه خـــزف می شــکند بـازارش
بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود
این هــمه قــول و غــزل تعــبیه در مـنقازش
ای که در کــوچه معشوقه مـــا می گذری
بر حــذر باش کــه سر می شـــکند دیوارش
آن سفرکرده که صدقافله دل همره اوست
هر کــجا هست خـــــدایا به ســــلامت دارش
صـــحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل
جـــانب عـــشق عـــزیـــز است فــرو مـگذارش
صوفی سرخوش از این دست که کج کردکلاه
به دو جــام دگـــر آشـــفته شـــود دســـتارش
دل حافظ که به دیدار تو خو گر شده بود
نــــــــــاز پــرورد وصـــــالست ، مــجو آزارش
واسم دعا کنین ! این بار اگه شکست بخورم تموم می شم
| دلتنگ
|
تو می دانی ...
دلم تنگ است این شبها، یقین دارم که می دانی
صدای غربت من را ، از احساسم تو می خوانی
شدم از درد تنهایی ، گـلی پژمرده و غمــگین
ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو می دانی
میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم
چرا ای مرکب عشقم ، چنین آهسته می رانی؟
تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند
به من آخر بگو ای دل، چرا امشب پریشانی؟
دلم دریای خون است و پرازامواج بی حاصل
درون سینه ام آری ، تو آن موج هراسانی
هماره قلب بیمارم به یاد تو شود روشن
چه فرقی می کند اما ، تو که این را نمی دانی
| دلتنگ
|
دلم شکست ... !
آسمان دلم ابری بود و کوزه دلم خالی...
دعا کردم که ببارد تا کوزه پر آب شود
و لبان تشنه ی عشق سیراب شود
امّا ...
از آسمان تگرگ بارید...
کوزه دلم شکست !
پ ن : اینو تو وبلاگ یکی که یادم نمیاد کجا بود خوندم. نمی دونم مال خودش بود یا نه اما خوب وصف می کنه حال حالای منو !
| دلتنگ
|
¤مرا بسپار در یادت به وقت بارش باران؛
نگاهت گر به آن بالاست...
و در رقص دعا قلبت مثال بید می لرزد،
دعایم کن که من محتاج محتاجم...!
¤ نگاه ساکت باران به روی صورتم دزدانه می لرزد؛
ولی یاران نمی دانند که من دریایی از دردم...
به ظاهر گرچه می خندم ،
ولی اندر سکوتی تلخ می گریم !
¤یک نفر هست که باتو به خداوند جهان نزدیک است
وبه یادت هر صبح، گونه سبز اقاقی ها را ...
از ته قلب و دلش می بوسد؛
ودعا می کند اینبار که تو...
با دلی سبز و پر از آرامش
راهی خانه خورشید شوی!
و پر از عاطفه و عشق و امید...
به شب معجزه و آبی فردا برسی!...
باید بگم بابت همه چیز متاسفم!
منو ببخش!
| دلتنگ
|
...
وقتی تو بر سنگفرش های دلم قدم گذاشتی
گفتم تنهایی دیگر مرد !
اما این من بودم که مرده بودم
و تنهایی در گوشه ای ایستاده بود و
به خیال من می خندید ... !
| دلتنگ
|
با تو از خاطره ها سرشارم
جشن نوروز تو را کم دارم
سال تحویل دلم می گیرد
با تو تا اخر خط بیدارم
بهار بهترین بهانه برای آغاز و آغاز بهترین بهانه برای زیستن است!
سر سبز ترین و همیشگی ترین بهار تقدیمت باد !
| دلتنگ
|
... وای بر من
وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی!
که بس دور است بین ما
که این سو نازنینی با سپیدی های مو
...وهزاران بار مردن ، رنج بردن...
با خمی در قامت از این راه بس دشوار
که این سو ...
دستها خشکیده؛
دل مرده؛
به ظاهر خنده ای بر لب
و گاهی حرف های پیچ در پیچ
وگهگاهی دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود ناچیز!
وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی!
که بس دور است بین ما
که آن سو نازنینی، غنچه ای شاداب و صدها آرزو بر دل...
دلی گهواره عشقی ؛
که چندی بیش نیست شاید
... و از بازیچه بودن سخت بیزار است !
وای بر من گر تو آن گم کرده ام باشی!
که بس دور است بین ما
و عاشق بودن و عاشق نمودن
سخت دشوار است ... !!!
| دلتنگ
|
....
ای کاش می شدفهمید
در دل آسمان چه می گذرد که...
امشب با ناله ای بغض آلود بردیار این دل خسته اشک می ریزد!!!
| دلتنگ
|
7مرداد!
مطمئن باش و برو !
ضربه ات کاری بود!
دل من سخت شکست ...
و چه زشت
به من و سادگی ام خندیدی!
به من و عشقی پاک
که پر از یاد تو بود
و خیالم می گفت...
تا ابد مال تو بود!
تو برو !
برو تا راحت تر
تکه های دل خود را سر هم بند زنم !
می دید به خنده چشم گریان مرا
هنگام وداع دست لرزان مرا!!!!
می رفت و چو خورشید تماشا می کرد
در دامنه ی غروب پایان مرا !!!!
من نه عاشق هستم
و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من
من خودم هستم و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس می ارزد!
حالا همه چیز تموم شده! >-:
| دلتنگ
|
انکاره
از انکار تو می آیم تمام باور دیروز
سرابی بودی از آغاز
نه یک فانوس یلدا سوز
از انکار تو می آیم رفیق نارفیقی ها
شکستن های بی حاصل
تمام سهم من از ما
مرا اینگونه در برزخ رها کردی به آسانی
نه همدستی ، نه همپایی، من و این بغض پنهانی !
من از آیینه ترسیدم که در آیینه دیوی بود
سکوت من در انکارت
تماشایم غریوی بود
وتندیس تو ویران شد به دست عاشقی بت ساز
چه ساده باورت کردم ، دروغین بودی از آغاز
فقط از عشق بود ،از عشق اگر زانو زدم بر خاک
مرا در سایه ها بردی تو ای خورشیدک ناپاک
سرت در حلقه ای از نور و دست در چنگ اهریمن
بمان در اوج این دره
در این معبد بمان بی من
تو را هرگز کسی جز من دخیلی بر نمی بندد
به این عاشق ترین عاشق کسی جز تو نمی خندد !
| دلتنگ
|