که حتی ذهن ماهیگیر از قلاب می ترسد!!! گرفته دامن شب را غباری آنچنان بر هم ... که پلک از چشم ... چشم از پلک و ... پلک از خواب می ترسد !!!! آغاز بی انتهای شبهای بلند تنهایی و بیداری .... داره این شبای یلدا یه ساله می شه اما من ... وقتی نیستی چنان به تو می اندیشم که مغزم به نبودنت پی نمی برد !!!!!! تا خود صبح شکیبا بودم ! شب شوریده بی فردا را... با خیال تو به سر می بردم ! چه شبی بود ; عجب زجری بود... غم آن شب که شب یلدا بود !!!! نمی دانم چرا این روزها حواسم را هر کجا که پرت می کنم باز کنار تو می افتد .... !!! کاش این شب یلدا همه آرزوهات برآورده شن !!! این یلدای بی تو انگار صبح نمی شد ! بد یلدایی بود امسال .... خیلی بد ! یلدات مبارک عزیز همیشه ! من آشفته رو تنها نذاری برای دیدن باغ نگاهت میون پیکر شبها نذاری همه تنهاییا با من رفیقن من رو در حسرت عشقت نذاری برای روز میلاد تو خود من رو دور از دل و دیدن نذاری دلم دلتنگه و مهرت رو می خواد دلم رو در پی غمها نذاری میام تنها روی قلبت می شینم من و قلبت رو جایی جا نذاری عزیزم جشن مــــیلادت مــــبارک ! من رو اون سوی جشن دل نذاری ! امشب شب میلادتو بود و تو نبودی در دل همه آوای تو بود و تو نبودی دل زیر لب آهسته تمنای تو میکرد در حسرت دیدار تو بود و تو نبودی شمع و ستاره روشنه، اما تونیستی دوستمام همه کنارمن ،اما تو نیستی تنها تو نیستی ! وای به حال اون که دل به تو سپرده به تو دل داده و دل ازت نبرده تو شب تولدش واسه تو مرده! شب تولد ، واسه تو مرده... بیا بهم تبریک نگو ، فقط سکوت کن ! اما خودت به جای من ، شمع ها رو فوت کن امشب تولد منه ، اما تو نیستی شمع و ستاره روشنه ، اما تو نیستی دوستام همه کنارمن ، تنها تو نیستی تنها تو نیستی! زیبا تولدم گذشت مگه تو اینجا نبودی !!؟؟؟ حتی نیومدی بگی ... چرا به دنیا اومدی ! چند وقت دیگه تولد توئه و من ... سکوت محض بعد از تو دلم را در به در کرده دوباره یک غزل دارم هزاران حرف تکراری من و شعر و گل یاد عزیزی که سفر کرده تو رفتی و میان ما هر آنچه بوده پایان یافت ولی عکس تو داغم را از امشب تازه تر کرده تو که با رفتنت دیگر حیاط خانه پوسیده دل قرص چکاوک ها کمی حس خطر کرده نمی دانم کجا اما فقط دیدم که می رفتی یکی هم لحظه ی آخر دل من را خبر کرده تمام شعر های من فدای یک کلام تو نمی دانم دلم شب را چگونه بی تو سر کرده و بغض کهنه ام دیگر شکسته در گلوی من هوای این شب ابری به چشمانم اثر کرده آسمون خدا که نه اما تو یکی از ابری ترین شبای آسمون دلم جات خیلی خالی بود ! امشب که از همیشه شاعرترم، بخند تا پر شود نگاه من از رنگ زندگی تا حس بودنت بشود باورم ، بخند بالنده شو هر آیینه ، ققنوس کوچکم خوشحال باش و بر تل خاکسترم بخند زیبایی شکوفه های شکر خنده ی تو را هر قدر هم گران بدهی می خرم، بخند گفتی کلاغ پر، همه پر به خاطرت تا ارتفاع پست قفس می پرم بخند امشب به خاطر دل غمگین عاشقم زیبای من، گلم، غزلم، دلبرم، بخند حالا درست چهار ماه می گذره !!! من که نمی تونم، همه چیز برام رنگ و بوی تازگی میده ! دلم می گیره وقتی به 4 ماه پیش یا درست یک سال پیش فکر می کنم.... لااقل تو بخند !!!! امشب به خاطر دل غمگین عاشقم ، زیبای من ، گلم ، غزلم ، دلبرم ... بخند ! با تشکر از یاس عزیزم دعایت می کنم عاشق شوی روزی بفهمی زندگی بی عشق نازیباست دعایت می کنم با این نگاه خسته، گاهی مهربان باشی به لبخندی تبسم را به لب های عزیزی هدیه فرمایی بیابی کهکشانی را درون آسمان تیره شب ها بخوانی نغمه ای با مهر دعایت می کنم، در آسمان سینه ات خورشید مهری رخ بتاباند دعایت می کنم، روزی زلال قطره اشکی بیاید راه چشمت را سلامی از لبان بسته ات، جاری شود با مهر دعایت می کنم، یک شب تو راه خانه خود گم کنی با دل بکوبی کوبه مهمانسرای خالق خود را دعایت می کنم، روزی بفهمی با خدا تنها به قدر یک رگ گردن، و حتی کمتر از آن فاصله داری و هنگامی که ابری، آسمان را با زمین پیوند خواهد داد مپوشانی تنت را از نوازش های بارانی دعایت می کنم، روزی بفهمی گرچه دوری از خدا، اما خدایت با تو نزدیک است دعایت می کنم، روزی دلت بی کینه باشد، بی حسد با عشق، بدانی جای او در سینه های پاک ما پیداست شبانگاهی، تو هم با عشق با نجوا بخوانی خالق خود را اذان صبحگاهی، سینه ات را پر کند از نور ببوسی سجده گاه خالق خود را دعایت می کنم، روزی خودت را گم کنی پیدا شوی در او دو دست خالیت را پرکنی از حاجت و با او بگویی: بی تو این معنای بودن، سخت بی معناست دعایت می کنم، روزی نسیمی خوشه اندیشه ات را گرد و خاک غم بروباند کلام گرم محبوبی تو را عاشق کند بر نور دعایت می کنم، وقتی به دریا می رسی با موج های آبی دریا به رقص آیی و از جنگل، تو درس سبزی و رویش بیاموزی بسان قاصدک ها، با پیامی نور امیدی بتابانی لباس مهربانی بر تن عریان مسکینی بپوشانی به کام پرعطش، یک جرعه آبی بنوشانی دعایت می کنم، روزی بفهمی در میان هستی بی انتها باید تو می بودی بیابی جای خود را در میان نقشه دنیا برایت آرزو دارم که یک شب، یک نفر با عشق در گوش تو اسم رمز بگذشتن ز شب، دیدار فردا را به یاد آرد دعایت می کنم، عاشق شوی روزی بگیرد آن زبانت دست و پایت گم شود رخساره ات گلگون شود آهسته زیر لب بگویی، آمدم به هنگام سلام گرم محبوبت و هنگامی که می پرسد ز تو، نام و نشانت را ندانی کیستی معشوق عاشق؟ عاشق معشوق؟ آری، بگویی هیچ کس دعایت می کنم، روزی بفهمی ای مسافر، رفتنی هستی ببندی کوله بارت را تو را در لحظه های روشن با او دعایت می کنم ای مهربان همراه تو هم ای خوب من گاهی دعایم کن شعر از:کیوان شاهبداغی لیله الرغائب گدشته تمام آرزوم اومدنت بود، حالا امشب اومدی و رفتی و من تو بهت این اومدن و رفتن موندم باید چه آرزویی بکنم! آرزو می کنم تموم شم یا ... تلنبار خاطرات خاک گرفته ام را اگر می خواهی جست و جو کنی ... به حتم در میان پستوهای بی حوصلگی ام می یابی اما بی محابا در نزن که گرد دلم تا ابد به سرفه ات می اندازد و عزای سیاه پوشش به گریه ات آرام که آمدی اول از آیینه تنهایی بپرس از کدام سو آنگاه به نرمی قدم بردار که ناگزیر تخته های زوار در رفته روحم پای برهنه ات را به خراش نیندازد به گمانم جایی برای تکیه کردن نیست تنها شانه های پوشالی مترسک خنده هایم که ان هم استراحتگاه ناامنی است اخر بارها هجوم سخت کلاغ های سیاه را دیده است تصمیم با خودت... هنوز هم جستجوی خاطراتم را در سر می پرورانی "گلسا امیدوار" شعر از فاضل نظری بی تو از خاطره ها سرشارم جشن نوروز تو را کم دارم سال تحویل دلم می گیرد بی تو تا آخر شب بیدارم (کاش اقلا این خاطره ها نبودن !) بیا تا لیلی و مجنون شویم ، افسانه اش با من بیا با من به شهر عشق رو کن ، خانه اش با من بیا تاسر به روی شانه ی هم راز دل گوییم اگر مو یت چو روزم شد پریشان ، شانه اش با من سلام ای غم ، سلام ای آشنای مهر پر پرواز واکن چون پرستو ، لانه اش با من مگو دیوانه کو ؛ زنجیر گیسو را ز هم وا کن دل دیوانه ؛ دیوانه شو ، دیوانه اش با من در این دنیای وا نفسای حسرتزای بی فردا خدا یا عاشقان را غم مده ، شکرانه اش با من مگو دیگر سمندر در دل اتش نمی سوزد تو گرمم کن به افسون ، گرمی افسانه اش با من چه بشکن بشکنی دارد ، فلک در کار سر مستان تو پیمان نشکنی ؛ نشکستن پیمانه اش با من!!! دلتنگی های آدمی را ... باد ترانه ای می خواند رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند سکوت سرشار از سخنان ناگفته است از حرکات ناکرده اعتراف به عشق های نهان وشگفتی های بر زبان نیامده در این سکوت حقیقت ما نهفته است حقیقت تو و من!!! هی دختر باران! نه، اصلآ خوب نیست... با تشکر از یاس عزیزم ! این اخرین کلام من است که با تو میگویم! کاش بدونی اینجوری بیشتر داغون می شم !!! نمی دونم چمون شده؟؟؟ زندگی بی تو محال است تو باید باشی قلب من زیر سٶال است تو باید باشی صحبت ازخانه ی من نیست فراترازاین شهرمن رو به زوال است توباید باشی درشبیخون خزان مشکل من تنهایی است عشق من مثل نهال است تو باید باشی مطمئن باش پرستو, غم آخر این نیست این غزل میوه ی کال است تو باید باشی فال حافظ زدم و لب کلامش این بود زندگی بی تو محال است تو باید باشی دیشب که شب حافظ و فال و تغزل بود و منم خوش هوای حافظ رو داشتم تفال زدم و باز ... منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طریقت ما کافریست بد دیدن به پیر میکده گفتم که چیست راه نجات بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن مراد دل ز تماشاي باغ عالم چيست به دست مردم چشم از رخ تو گل چيدن به مي پرستي از آن نقش خود زدم بر آب که تا خراب کنم نقش خود پرستيدن به رحمت سر زلف تو واثقم ور نه کشش چو نبود از آن سو چه سود کوشيدن عنان به ميکده خواهيم تافت زين مجلس که وعظ بي عملان واجب است نشنيدن ز خط يار بياموز مهر با رخ خوب که گرد عارض خوبان خوش است گرديدن مبوس جز لب ساقي و جام مي حافظ که دست زهدفروشان خطاست بوسيدن بعدشم که می رسیم به شاهدش که بود : بالابلند عشوه گر نقش باز من کوتاه کرد قصه زهد دراز من دیدی دلا که آخر پیری و زهد و علم با من چه کرد دیده معشوقه باز من میترسم از خرابی ایمان که میبرد محراب ابروی تو حضور نماز من گفتم به دلق زرق بپوشم نشان عشق غماز بود اشک و عیان کرد راز من مست است یار و یاد حریفان نمیکند ذکرش به خیر ساقی مسکین نواز من یا رب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن گردد شمامه کرمش کارساز من نقشی بر آب میزنم از گریه حالیا تا کی شود قرین حقیقت مجاز من بر خود چو شمع خنده زنان گریه میکنم تا با تو سنگ دل چه کند سوز و ساز من زاهد چو از نماز تو کاری نمیرود هم مستی شبانه و راز و نیاز من حافظ ز گریه سوخت بگو حالش ای صبا با شاه دوست پرور دشمن گداز من ... شاید و دیگر هیچ ! شاید بین ما هیچ نبود جز اوهام ... هیچ را زیر هیچ نوشتیم و کم کردیم... جز هیچ نشد حاصلمان..... تیشه بر ریشه مزن صحبت از صبح بهاران شکوفایی هست و دریغ... و کنون باران ؛ باران! و غرور نم تو شعر از محمد جواد فاضلی دلتنگی میان کوچه می پیچد صدای پای دلتنگی به جانم می زند آتش غم شبهای دلتنگی چنان وامانده ام در خود که از من می گریزد غم منم تصویر تنهایی منم معنای دلتنگی چه می پرسی زحال من؟ که من تفسیر اندوهم سرم ماوای سوداها دلم صحرای دلتنگی در آن ساعت که چشمانت به خوابی خوش فرو می رفت میان کوچه های شب شدم همپای دلتنگی شبی تا صبح با یادت ، نهانی اشک باریدم صفایی کرده ام آن شب، شب زیبای دلتنگی، شب زیبای دلتنگی
کاش می دانستم... کاش میدانستم زندگی با همه وسعت خویش دو سه روزه که مات و بی اراده ام یه چیزی فکرمو مشغول کرده همین عشقی که درگیر هواشم منو نسبت به تو مسئول کرده از اون رابطه معمولی ما چه عشقی سر گرفت تو روزگارم دو سه روزه که بعد از این همه سال واسه تو ادعای عشق دارم نمی بینی دارم جون می دم اینجا نمی دونی به تو محتاجم اینجا چقدر راحت منو وابسته کردی دارم دیوونه می شم کم کم اینجا!!! می خوام مثل قدیما مثل سابق یه وقتایی یکی با من بخنده یکی باشه که دستامو بگیره یکی باشه که زخمامو ببنده نمی بینی دارم جون می دم اینجا نمی دونی به تو محتاجم اینجا چقدر راحت منو وابسته کردی دارم دیوونه می شم کم کم اینجا!!!! احسان خواجه امیری امروز تصمیم گرفتم که واسه همیشه فراموش کنم ، فال حافظ و باز .... حافظ دیوانه حالم را گرفت یک غرل آمد که حالم را گرفت ... باورت می شه چه غزلی اومد؟؟؟؟
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور وین سر شوریده بازآید به سامان غم مخور چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور چون تو را نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور جمله میداند خدای حال گردان غم مخور تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور نگات قشنگه وليكن يه كم عجيب و مبهمه گاهگاهی که دلم ياد تو را می گيرد من عاشق اين را می دانم! نفسم می گيرد!! انتظار عاقبت جان مرا مي گيرد!!! (فریدون مشیری)
ﻗﺼﻪ ﯼ ﻣﻦ ﺍﯾﻨﺠﺎﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪ
ﯾﮑﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ ﻧﺒﻮﺩ ﻣﺮﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩ...

یوسف عوض شده ست، زليخا عوض شده ست
سر همچنان به سجده فرو برده ام ولي
در عشق سالهاست كه فتوا عوض شده ست
خو كن به قايقت كه به ساحل نمي رسيم
خو كن كه جاي ساحل و دريا عوض شده ست
آن با وفا كبوتر جلدي كه پر كشيد
اكنون به خانه آمده اما عوض شده ست
حق داشتي مرا نشناسي، به هر طريق
من همچنان همانم و دنيا عوض شده ست
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی وبین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی توهر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری وعشق
![]()
چو بستی در به روی من، به کوی صبر رو کردم
چو درمانم نبخشیدی، به درد خویش خو کردم
چرا رو در تو آرم من که خود را گم کنم درتو
به خود باز آمدم نقش تو در خود جستجو کردم
خیالت ساده دل تر بود و با ما از تو یک رو تر
من این ها هردو با آیینه ی دل روبرو کردم
فشردم با همه مستی به دل سنگ صبوری را
ز حال گریه ی پنهان حکایت با سبو کردم
فرود آی ای عزیز دل که من از نقش غیر تو
سرای دیده با اشک ندامت شستشو کردم
صفایی بود دیشب با خیالت خلوت ما را
ولی من باز پنهانی تورا هم ، آرزو کردم
ملول از ناله ی بلبل مباش ای باغبان ، رفتم
حلالم کن اگر وقتی گلی در غنچه بو کردم
تو با اغیار پیش چشم من می در سبو کردی
من از بیم شماتت گریه پنهان در گلو کردم
حراج عشق و تاراج جوانی، وحشت پیری
در این هنگامه من کاری که کردم یاد او کردم
از این پس "شهریارا" ما و از مردم رمیدن ها
که من پیوند خاطر با غزالی مشک مو کردم
تو می گفتی زمان این لحظه شادابی ما نیست
تو می گفتی دل از یاد تو بردارم...
و من هر روز ناباورتر از دیروز به دنبال تو می گردم...
و هزار چاقوی تیز
و در من
حماقتی است گنجشک وار که
آسوده ام میکشاند بر بام تو...
آري! اگر بسيار اگر كم فرق دارند
شادم تصور ميكني وقتي نداني
لبخندهاي شادي و غم فرق دارند
برعكس ميگردم طواف خانه ات را
ديوانه ها آدم به آدم فرق دارند
من با يقين كافر، جهان با شك مسلمان
با اين حساب اهل جهنم فرق دارند
بر من به چشم كشتة عشقت نظر كن
پروانه هاي مرده با هم فرق دارند
نه در آن بالاها
مهربان، خوب، قشنگ...
گاهگاهی سخنی می گوید، با دل کوچک من
ساده تر از سخن ساده من !
او مرا می فهمد !
او مرا می خواند
او همه درد مرا می داند
یاد او ذکر من است، در غم و در شادی
چون به غم می نگرم، آن زمان رقص کنان می خندم
که خدا یار من است، که خدا در همه جا یاد من است
او خدایست که همواره مرا می خواهد
او مرا می خواند، او مرا می خواهد
او همه درد مرا می داند !
اما اگر ترکت کنم خواهم مرد
می خواهم زنجیرهایی را که به دورم تنیده ای بگسلم
اما حتی تکانی به خود نمی دهم
هر چه که می کنی دیوانه ام میکند
از تو تنها شدن را دوستتر دارم
اما می دانم همین که بروی
زندگیم خالی می شود
زیستن با تو محال است
بی تو زیستن هم ناممکن
هر چه کنی هر چه کنی
نمی خواهم،نمی خواهم
هرگزنمی خواهم جز توکسی را دوست بدارم
غمگینم می کنی
قویم می داری
دیوانه ام می کنی
در اشتیاقم نگه می داری
در اشتیاق خودت نگاهم می داری
آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست
مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب
در دلم هستی و بین من وتو فاصله هاست
آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد
بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست
بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است
مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست
باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق
وسکوت تو جواب همه مسئله هاست
زیاد این دست و آن دست نکن!
بترس از دلی که دارد پرپر میشود...!!
برای من
هیچ قراری نمانده است...
.
.
بگو کجای آغوش قرار بگذاریم؟!
بگو
تا عاشقانههایم را
بر اندام آب بسایم
می خواهم سر تمام دلتنگیهایم را
با زلالی رویت ببرم...!!
.............
بهرنگ قاسمی
چندیست تمرین میکنم
من می توانم! می شود!
آرام تلقین میکنم.
حالم ...
تا بعد بهتر می شود!!
فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ غمگین میکنم.
من می پذیرم رفته ای،
و بر نمی گردی همین!
خود را برای ِ درک این، صد بار تحسین میکنم.
کم کم ز یادم می روی...
این روزگار و رسم اوست!
این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین میکنم!
این اخرین کلام من است
با لبخندی از امید و تپش های دل
همه ی روز شاد و سلامت باش !
و از هر چیز لذت ببر
و بگذار خاطرات این همه پژواک و این همه زیبایی
در دلت باقی بماند
و دلت را به هستی ببخش
و به من
و به همه ی ما که دوستت داریم ....
پنجه بر شب مگشا
که کنون فاجعه می بارد تلخ
که کنون شاخه ز شب می شکند
و تو را می برد از کثرت بهت شب شوم...
که کنون خیمه زده بر سر بام
تو بمان
چشم بیداری این پنجره باش
باش تا غم ندرد الفت ما
باش تا شب نبرد صحبت دوست
تا که دستان پر از عاطفه ات
دست ما را گیرد
و من اینجا
من و دل
بی تو نمانیم به هم
که از این خاک گذشت
و در این خانه نماند
شب در این باغ نشست
خاک غربت به دیاران بارید
چشم این پنجره ها
خسته می گرید زار
در غم غربت خاک
در تاب عزیزی که نماند
آه !
کی شود خاک پر از گل بکنی
کی شود باغ کنی پر ز بهار
بگشاید ره صد چشمه ی آبز تن سرد زمین
و تو ای مونس جان
از برای دل من دیده گشای
که دمد از ره دور
نور خورشید که در پنجره ی بیداری ست
که گشاید ره صبح
و دمد نور شفا بر تن پاک زمین
محفل ساده ی غم خوردن نیست
زندگی خوردن و خوابیدن نیست
اضطراب و هوس دیدن و نا دیدن نیست
زندگی جنبش و جاری شدن است
از تماشاگه آغاز حیات تا به جایی که
خدا میداند . .
حالا خودت بگو من با ابن همه خوف و رجا چی کنم؟؟
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
گر بهار عمر باشد باز بر تخت چمن
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
هان مشو نومید چون واقف نهای از سر غیب
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
من از كجا شروع كنم دوست دارم يه عالمه
من و گذاشتی و بازم يه بار ديگه رفتی سفر
نمي دونم شايد سفر برای دردات مرهمه
تا وقتی اينجا بمونی يه حالت عجيبيه
من چه جوری واست بگم بارون قشنگ و نم نمه
هوای رفتن كه كنی واسه تو فرقی نداره
اما به جون اون چشات مرگ گلای مريمه
آخرشم دق مي كنم تا من و دوست داشته باشی
مردن كه از عاشقيه يك دفه نيست كه كم كمه
من نمی دونم تو چرا اينجور نگاهم می كنی
زير نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه
می پرسم از چشماي تو ممكنه اينجا بمونی ؟
می خندی و جواب می دی رفتن من مسلمه
برو به خاطر خودت اما به من قول بده
هرجای دنيا كه بري ديگه نشو مال همه
رسمه كه لحظه ي سفر يادگاری به هم می دن
قشنگ ترين هديه ی تو تو قلب من يه مشت غمه
شايد اين و بهم دادی كه هميشه با من باشه
حق با تو ! تو راست می گی! غمت هميشه پيشمه
ديدی گلا شب كه ميشه اشكاشونو رو می كنن
يادت باشه چشم منم هميشه غرق شبنمه
تو می ری و اسم من و از رو دلت خط می زنی
اسم قشنگ تو ولی هميشه هرجا يادمه
چشمای روشنت يه كم كاشكه هوای من رو داشت
تنها توقعم فقط يه بار جواب ناممه.
تک تک فاصله ها در گذر تلخ زمان می ميرند!
در همه جای دلم شوق ديدار تو جان می گيرد
اشک در چشم ترم می ميرد
خانه ی تنگ دلم بوی تو را می گيرد
گاهگاهی که تو و روی تو را می جويم
گويی از اين لجناب عطر گلی می بويم
من به تو در گذر خاطره ها غصه ی دل می گويم
من از اين خانه ی کمرنگ دلم هرچه غم است می شويم
گاهگاهی که شبان خواب تو را می بينم
در خيال خوش خواب، دست تو را مي گيرم
من برای تو و آن خنده ی مستانه و خوش می ميرم
من به پای اين نگاه آفتابی تا ابد می شينم
گاهگاهی من به شوق تو و ديدار رخت تا دم در می آيم
من غروب مهر را مطلع تو می دانم
من تو را معجزه ی خنده ی دل می خوانم!
تو مرا تلخ گزيدی تو مرا هر دفعه راندی ،
گرچه می دانم نمی آيی
که می دانم گذرگاهت همه جا هست جز کوی من آواره ی راضی
که می دانم همه کس جز منِ عاشق همان هستند که می خواهی
که می دانم گذر از کوچه ی عشقم نمی دانی
افسوس! که خوب می دانم نمی آيی!!!
گاهگاهی که دلم ياد تو را می گيرد
اب از کاسه ی صبر دل من مي ريزد
سینه بی عشق مباد!
| Design By : Night Melody |

